همه فرشته هاي من
((همه فرشته های من))
همه تنم درد می کنه،فشار شدیدی به همه اندامم وارد می شه.همه جا تاریکه.صدای مادرم میاد:"حسین،بگو هیچکس نیاد تو اطاق.می خواهم قرآن بخونم."انگارپدرم از اتاق بیرون رفت.از بیرون صدای گریه میاد .مدتیه که نمی تونم جایی را ببینم.همه جا تاریکه ؛ تاریکه تاریک.
توی یک تونل تاریک آروم سر خوردم،رفتم توی دستگاه،تا از سرم عکس بگیرن. آخه تو مدرسه غش کرده بودم.چند روزی بود که سر دردهای شدیدی داشتم. گردنم درد میکرد،چشام تارشده بودنو دستام گزگز میکردن . بالاخره صبح هم توی حیاط مدرسه از هوش رفته بودم. بعد توی اون تونل باریک به هوش اومدم.
از اطاق که آوردنم بیرون ،مامانم گریه میکرد؛بابام تند تند راه می رفت و با کف دست میزد رو پیشونیش. باوجود هزار مدل لاپوشونی بالاخره فهمیدم : یک توموربزرگ روی ساقه مغزم جاخوش کرده بود. 2 ماه هم بیشتر فرصت نداشتم . دکترا گفتند که 2ماه بیشتر فرصت ندارم .ولی من 8 ماه بیشتر موندم . دکترا که همیشه همه چیز را نمی دونن.
امسال کنکور داشتم . درسم خیلی خوب بود . مامانم دوست داشت پزشکی بخونم.همش آقای دکتر صدام میزد.
"آقای دکتر !! سال دیگه این موقع ، اگه خدا بخواد،دانشگاهی ها . الهی قربونت برم مادر ؛الهی عاقبت به خیر بشی ایشالله."
این حرفای همیشگی مامان بود . اینقدر بهم آقای دکتر گفت ،که همه هم همینجوری صدام میکردند.
"علی جان !علی جانم !" انگار یکی داره مرا صدا میکنه. مثل آقاجان و خانم جان صدام مبکنه. آخی خانم جان از وقتی آقا جان فوت کرده بودن چقدر تنها شده بود. توی دوسال گذشته ،همیشه بهشون سرمیزدم. یه روز درمیون تو راه برگشتن از مدرسه براشون نون تازه میگرفتم . تا در میزدم همین مدلی میگفت:"علی جان علی جانم تویی ، بیا تو"
"بیا !علی جان ، دستم رو بگیر . چیزی نمونده راحت شی پسرم" این آقا کیه بالای سرم ؟!چرا سرمو گذاشت رو پاهاش ؟! من چندوقته که نمی تونم ببینم ؛پس چرا این آقاراو می بینم؟! وا! این که آقاجانه !! اینجا چیکار میکین آقاجان ؟!مگر شما فوت نکردین؟! آقاجان! خستم، تمام تنم درد میکنه!کاش مادرم مثل قدیما تنم رو می مالید. مثل اون موقع هایی که مدرسه میرفتم. موقع صبح . موقع بیدارکردن من!
همه مدرسه یه طرف ، این صبح بیدارشدناش یه طرف. صبح که میشد مامان هرچی صدام می زد بیدار نمی شدم . یعنی بیدار می شدم ،اما چشام رو باز نمی کردم.بعد مامان می اومد تو اطاق و بعداز کلی قربون صدقه رفتن ، یه مشت ومال حسابی بهم می دادو ماچم میکرد و می گفت:"خواب بسه دیگه، دکتر کوچولو پاشه که مدرسه اش دیرشده!" از جا می پریدم و تند تند دست وصورتم را می شستم،یه چیزی میخوردم و میرفتم سوار سرویس می شدم.مامان هم زیر لب برام دعا می خوندو بهم فوت میکرد.عاشق دعا خوندن وقرآن خوندنشم؛با اون صدای مهربونش.
با اون صدای مهربونش داره تو گوشم قرآن میخونه . مثل لالاییه صداش. برای چند لحظه دردم یادم رفت . لبهای گرمش رو کنار صورتم حس میکنم. صورتش خیس است . در گوشم اذان میگه.
مثل اون موقعی که مادرجان من رو به مامانم داد و گفت:
-بیا مادرجان ،این بچه رو بده به آقاجان تا در گوشش اذان بگه.
مامانم منو از مادرجان گرفت وگذاشت تو بغل آقاجان؛ آقاجان هم توی گوشم اذان گفت.
-الله اکبر الله اکبر ،اشهدان لااله الاالله......
-اسمش رو چی بذارم،باباجان؟
-علی ، آقاجان ،علی !
-یا علی جان پسرم رو به تو میسپارم،خودت پشت و پناهش باش
یخ کردم! دیگه دست وپاهام رو حس نمیکنم!سردمه! درست مثل اون روز. اون روز هم سردم بود.می ترسم.مثل اون روز!اون روز هم می ترسیدم. وقتی اومدم تنها بودم. ولی نه تنهای تنها؛فرشته ام هم با من بود.
وقتی من رو ،روی شکمش گذاشتن ، پشتم بهش بود. ولی صدای مهربونش که پراز دردولی خوشحال بود روشنیدم که میگفت "خوش اومدی پسرم ،خوش اومدی"فهمیدم که این همون فرشته ایه که خدای مهربون من رو بهش سپرده؛فرشته من !
کاش میتونستم دوباره ببینمش . دیدمش!دیدمش!!بعد از چند وقت دیدمش . چقدر پیر شده !کاش صدام رو می شنید " مامان ببین دیگه هیج جام دردنمیکنه " بازهم مثل همیشه داره برام دعا میخونه . وقتی دستاش اینطوری رو به آسمونه چقدر قشنگتر میشه. خدایا! چه نوری ازبین دستاش میاد! این دیگه کیه ؟! چقدر خوش صورته ! بامنه؟! چی میگه ؟!
" یا ایتهاالنفس المطمئنه .ارجعی الی ربک.راضیه مرضیه .فالدخلی فی عبادی . والدخلی جنتی " *
آخ! ممنون خدای خوب من . چقدر همه فرشته های من مهربونن ....
پایان
کتایون مهرآیین مرداد 1390
*"ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام.امروز بازآی که پروردگارت راضی از تواست. درصف بندگان خاص من درآی ودربهشت من داخل شو" (سوره فجر ایات 27-30)
